تبليغاتX
قصر خیال - "بهت"
گذشت و مهربانی را عزیزم از درخت بیاموز که حتی سایه از سر هیزم شکن بر نمی دارد

« بهت »

 می گذرم از میان رهگذران ،مات

می نگرم در نگاه رهگذران، کور

این همه اندوه در وجودم ومن، لال

 این همه غوغاست در کنارم و من دور!

 دیگر در قلب من ، نه عشق، نه احساس

 دیگر در جان من ، نه شور ، نه فریاد

 دشتم ، اما در او نه ناله ی مجنون!

 کوهم ، اما در او نه تیشه ی فرهاد!

هیچ نه انگیزه ای که هیچم، پوچم!

هیچ نه اندیشه ای، که سنگم ، چوبم!

 همسفر قصه های تلخ غریبم

 رهگذر کوچه های تنگ غروبم.

 آن همه خورشیدها که در من می سوخت

 چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،

 آه که آوار شد و به سرم ریخت!

 زورق سرگشته ام که در دل امواج

هیچ نبیند، نه نا خدا ، نه خدا را

 موج ملالم که در سکوت وسیاهی

می کشم این جان از امید جدا را

 می گذرم از میان رهگذران، مات

می شمرم میله های پنجره ها را

می نگرم در نگاه رهگذران کور

 می شنوم قیل و قال زنجره ها را

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط ستار   |